فصل دوم : وجوب توبه
فصل دوم : وجوب توبه
بـر همه بندگان خداوند متعال واجب است كه از جميع گناهان و معاصى خويش توبه كنند. اثـبـات ايـن اصـل ، مـحـتـاج بـه مـقـدمـه اى اسـت كـه در ذيل مى آيد:
بـه اعـتـقـاد و اتـفاق عدليه - يعنى اماميه و معتزله 1 ـ حسن و قبح ، دو امر عقلى اند. ليـكـن اشـاعـره 2 بـر آن رفـته اند كه حسن و قبح ، عقلى نيستند، بلكه حسن و قبح اشـيـاء، مـسـتـفـاد از شـرع است . پس هر چه كه شرع بدان امر كند، حسن است و هر چه از آن نـهـى كـنـد، قـبـيـح . اگـر شـرع نـبـود، حـسـن و قـبـحـى هـم نـبـود. حـتـى اگـر خـداونـد متعال به چيزى كه پيشتر از آن نهى كرده ، امر كند، آن شى ء منقلب شده ، حسن خواهد گشت .
حسن و قبح عقلى ، از امورى است كه هر شخص اهل تحقيقى بالضروره به ثبوت آن حكم مى كند، در كتاب مجلى آمده است :
شـك نـيـسـت كـه گـاهـى حـسـن را بـراى معنايى ملايم و سازگار با طبع ، و قبح را براى معنايى منافى و ناسازگار با آن استعمال كرده ، معناى نخست را حسن و دوم را قبيح خوانند، و نـيـز گـاه بـه اعـتـبـار نـقـص و كـمـال ، آنـچـه را كـه كـمـال اسـت ، حـسـن گـويـنـد و آنـچـه را نـقـص اسـت ، قـبـيـح . و از قبيل معناى اول است كه گويند: طعم اين خوب است و آن بد؛ و اين صورتى زشت است و آن ، نـيـكـو؛ يـعـنـى بـه اعـتـبـار مـلايـم بـودن بـا طـبـع و مـنـافـى بـودن بـا آن . و از قـبـيـل مـعـنـاى دوم اسـت كـه گـويـنـد: دانـش ، نـيـكـوسـت و جـهل ، قبيح . مدرك چنين حسن و قبحى (در دو قسم ياده شده ) بدون شك و شبهه نزد همگان ، عقل است .
ولى گاه به اعتبار استحقاق مدح و ذم ، چيزى را كه فاعلش مستحق مدح است ، حسن گويند و چـيـزى را كـه فـاعـلش مـسـتـحـق ذم اسـت ، قـبـيـح . حـال ؛ در ايـن كـه مـدرك ايـن قـسـم نـيـز عـقـل بـود يـا چـيـزى ديـگـر، اخـتـلاف اسـت .3 بـيـشـتـريـنـه عـقـلا، مـدرك را عـقـل دانـنـد، ليـك اشـاعـره مـخـالفـت نـمـوده ، گـويـنـد، كـه عقل را در ثبوت حسن و قبح بدين معنا، حكومتى نيست ، بلكه حاكم ، شرع است ، و فعلى كه فاعلش مورد مذمت شرع است ، حسن باشد، و فعلى كه فاعلش مورد مذمت شرع است ، قبيح . ايـن اصـل ، مـبناى آراى عدليه و مخالفان آن است ؛ چه اگر حسن و قبح عقلى موجود باشد، زمـانـى كـه از فـاعلى مختار، عملى سر زند، عقل مى تواند از اثبات يا نفى يكى از آن دو بـه اين اعتبار كه آن عمل مستحق مدح يا ذم عقلى است ، بحث نمايد. از اين رو معتقدين به حسن و قـبـح عـقـلى ، جميع قبايح را به مباشر قريب آن نسبت مى دهند و حكيم - تعالى - را از آن بـرى و مـنـزه مـى دانـنـد، چـه او حـكـيـم اسـت و وقـوع فعل قبيح از او، مستلزم ذم عقلى است و البته جناب حق - تعالى - منزه و مقدس از نقايص است . و هـم از ايـن رو، جـمـيـع واجـبـات عـقـلى را بـر خـداى مـتعال و بر غير او لازم مى دانند... پس به وجوب نصب تكليف و جميع فروع مربوط بدان ، بـر خـداى تـعـالى حـكـم مـى نـمـايـنـد، و شـكـر مـنـعـم را بـر عـاقـل واجـب ، و نـظـر در امـور عـقـلى را بـرايـش لازم دانـسـتـه ، گـويـنـد: شـخـص عـاقـل ، بـديـن دو امـر مـكـلف اسـت اگـر چه در شرع به اين وجوب و لزوم ، اشارت نيامده باشد. بدين سبب اينان را عدليه خوانند.
ليـكـن ، اشـعـريـان چـون حسن و قبح را به عقل ثابت نمى دانند، آنچه را گفته شد، باور نـداشـتـه ، گـويند: خداى متعال همه آنها را در شرع بيان فرموده ، پس هر قبيح و حسنى ، تـنـهـا بـه اعـلام خـداونـد اسـت كـه شـنـاخـتـه مـى شـود و اگـر چـنـيـن اعـلامـى نـبـود، عـقـل را نـيـز تـوان نـيـل بـدان نـبـود. از ايـن رو، عـقـل نـه چـيـزى را بـر خـداى متعال قبيح مى داند و نه چيزى را واجب ، و ديگر آن كه هر چه ماسواى اوست ، همه صادر از اويـنـد. ايـن بـود تـحـقـيـق عـقـايـد هـر يـك از دو فـرقـه در بـاب افـعـال و البـتـه هـر دو فـرقـه را بـر اثـبات مذهب خويش ، دلايلى است مذكور در مواضع مربوطه .
و علامه حلى قدس سره در شرح تجريد عقايد، مى فرمايد:
و ابـوالحـسـيـن ، بـه چند چيز بر اشاعره ايراد وارد كرده و بر آنان خرده گرفته است و البـتـه در ايـن عـمـل ، مـحـق بـوده ، چـه قـواعـد اسـلام بـا مـذهـب آنـان كه ارتكاب قبايح و اخلال به واجب را بر خداى تعالى روا دانسته اند، سازگار نيايد و نمى دانم كه چگونه بر جمع ميان اين دو، قادر گشته اند.4
-------------------------------------------
1- اشـعريان ، فرقه اى هستند از مسلمانان ، پيرو ابوالحسن اشعرى (ابوالحسن عـلى بـن اسـمـاعـيل اشعرى م . ف . 334 ه . ق .) وى مخالف معتزله بود. به عقيده او ايمان عبارت است از تصديق به قلب ، تصديق كرد - يعنى به وحدانيت خداى تعالى اقرار آورد - و به پيامبران و آنچه از خداوند به رسالت آورده اند، از روى قلب اعتراف كرد، ايمان او درست است و اگر هم در همان حال بميرد، مؤ من و رستگار شمرده مى شود، و مؤ من جز به انكار ايمان و لوازم آن ، از ايمان خارج نمى گردد. صاحب گناه كبيره ، اگر بدون توبه بـمـيـرد، حكم او با خداوند است ، يا او را به رحمت خود مى آمرزد يا به شفاعت پيغامبر مى بخشد و يا به مقدار جرمش عذاب مى كند. اما اگر توبه كند، آمرزيدن او بر خدا واجب نيست ، زيـرا خـدا مـوجـب اسـت و چـيـزى بـر او واجـب نـمـى شـود و اعـتـقـاد بـه قبول توبه ، مبتنى بر سمع است . خدا، مالك خلق خود است ، آنچه مى خواهد، مى كند و به هـر چـه اراده كـنـد، فرمان مى دهد. اگر همه خلق جهان را به بهشت برد، مرتكب حيفى نشده اسـت و اگـر همه را به آتش افكند، ظلمى نكرده است . چه ظلم عبارت است از تصرف آنچه مـايـمـلك مـتـصـرف نـيـست ، يا عبارت از وضع شى ء در غير موضع خود، در صورتى كه خداوند، مالك مطلق است و از اين روى نه ظلمى بر او متصور است و نه جورى بدو منسوب . در مورد رويت گفته : هر چه موجود باشد، مرئى است و چون بارى تعالى موجود است . پس مـرئى خـواهد بود؛ قال الله تعالى : وجوه يومئذ ناظرة الى ربها ناظرة . در اثبات سـمع و بصر و يد و وجه براى خداوند، گويد: اين جمله صفات جبرى است كه چون سمع بـه آن ورود يـافـتـه ، اقـرار بـه آن واجب باشد به آن طريق سمع به آن ورود يافته ، اقـرار بـه آن واجـب بـاشـد به آن طريق كه شرع به آن وارد است ، و بارى تعالى عالم است به علم و قادر است به قدرت ...همه اين صفات هم قديم است . توفيق ، پيش او، خلق قـدرت اسـت بر طاعت و مذلان ، خلق قدرت است بر معصيت . امامت به اتفاق و اختيار نه به نـص و تـعـيـيـن ثـابـت مـى شـود و بـه ايـن تـرتـيـب ، وى طـريـقـه اهـل سـنـت را تـايـيـد مـى كـنـد. راجـع بـه قـرآن ، اشـعـريـه بـر خـلاف قول معتزله ، معتقد به قدم آنند (فرهنگ فارسى دكتر معين ، ج 5، ص 152 و 153).
چـنـانـكـه پـيداست عقايد اشعريه ، عمدتا با عقايد معتزله و اماميه مخالف است . دو فرقه اخير، با بهره جستن از عقل و نقل آراى غير عقلايى اشعريه را رد كرده و بر خلاف آن اقامه دليـل كـرده انـد. نـيـز چـنـانـكـه پـيـداسـت بـعـضـى از مسايل طرح شده توسط اشعريه هيچ فايده اى عملى براى مسلمانان نداشته و ندارد. ليك افـسـوس و دريـغ كـه چـنـيـن مـبـاحـثـى سـالهـاى سـال ، ذهـن و دسـت مـسـلمـانـان را بـه خود مشغول داشت ، مسايلى كه جز تفرقه و اختلاف ارمغانى برا امت اسلامى به همراه نياورد.
2- به عبارتى ديگر، حسن و قبح بر سه معنا اطلاق مى گردد:
الف ) بـر صـفـت كـمـال و نـقـص ؛ چـنـان كـه فـى المـثـل مـى گـويـنـد: عـلم خـوب اسـت و جـهـل بـد؛ بـديـن مـعـنـا كـه عـلم ، صـفـتـى اسـت كـه مـوجـب كـمـال و والامـرتـبـگـى صـاحـب خـويـش مـى گـردد، و جهل ، موجب نقص و دون مرتبگى ،
ب ) معناى دوم حسن قبح ، معنايى است كه با طبع انسان ، ملايم و سازگار است . از اين رو، هر عمل را كه مخالف آن باشد، قبيح و هر آنچه موافق باشد، حسن گويند:
ج ) سوم ، معنايى است كه دارنده يا فاعل آن ، مستحق مدح و جزاى خير و يا مستحق ذم و جزاى شـر اسـت ، حـال اين مدح و ذم ، چه از جانب خداى تعالى باشد و چه در دنيا باشد و چه در آخرت .
درباره دو قسم نخست ، همگى متفقند كه بى شك افعالى موجود است كه ذاتا و در نفس الامر بـه حـسـن و قـبـح عـقلى متصف اند. بلكه اختلاف ، در قسم سوم است . عدليه و جمهور حكما بـرآنـنـد كـه اعـمال و افعال بندگان ، ذاتا و در نفس الامر متصف به حسن و قبح عقلى اند؛ ليك ، اشاعره معتقدند كه عقل را در اين وادى توان حكومت نيست ؛ بلكه در اين جا حاكم ، تنها شـرع اسـت و بـس . بـه تـعـبـيـر واضح تر، اشاعره بر آنند كه حسن و قبح به دو معناى نـخـسـت ، عـقـلى اسـت ، و بـه مـعـنـاى سـوم ، شـرعـى ، و عقل را در آن حكومت نبود (مؤ لف ).
3- علامه حلى ، شرح تجريد اعتقاد، به تصحيح استاد حسن زاده ، صفحه 33.
به جانم قسم هر کسی فهم این کتاب ها (شرح اشارات ، شفا ، تمهیدالقواعد ، مصباح الانس ، شرح فصوص ، اسفار ، وفتوحات) روزی اش نشود ، به فهم خطاب محمدی نمی رسد.