آنـچه قشيرى گفته است اين است كه مفهوم وقت ، يك مفهوم نسبى و اضافى است . هر حالتى كه عارض عارف شود، اقتضاى رفتارى خاص دارد. آن حالت خاص آن نظر كه رفـتـارى خاص ايجاب مى كند ((وقت )) آن عارف ناميده مى شود. البته عارفى ديگر در هـمـان حـال مـمـكـن اسـت ((وقـت )) ديـگر داشته باشد، و يا خود آن عارف در شرايط ديگر ((وقت )) ديگر خواهد داشت ، و وقت ديگر رفتار و وظيفه اى ديگر ايجاب مى كند. عارف بايد ((وقت شناس )) باشد يعنى اينكه حالتى كه از غيب بر او عارض شده است و وظـيـفـه اى كـه در اين زمينه آن حالت دارد بايد بشناسد، و هم عارف بايد ((وقت )) را مغتنم بشمارد. لهذا گفته اند: ((عارف ، ابن الوقت است))

مولوى مى گويد:

صـوفـى ابن الوقت باشد اى رفيق

نيست فردا گفتن از شرط طريق

                                                                بقیه در ادامه مطلب